12- 13 سالم بود، دایی مهدی برای عیدی، چند متر پارچه برام آورده بود. رنگ قشنگی داشت اما جنس خوبی نداشت. من با اینکه میدونستم، کلی غش و ضعف رفتم و گفتم چقدر زیباست و عالیه و ... زیاد هم تشکر کردم.وقتی دایی اینا رفتن، مامان گفت این پارچه چیز فوق العاده ای نیست، چرا اونقدر ازش تعریف کردی و ابراز خوشحالی کردی؟ فقط تشکر میکردی و همین کافی بود.توی دلم از انتقاد مامان ناراحت شدم، من میدونستم پارچه خوبی نیست، اما برای خوشحال کردن دایی و زن دایی اون همه اغراق کردم. به نظر خودم هم کار درستی کرده بودم اما...الان میبینم که این شیوه غلط
زندگی من بوده!... برای اینکه آدمهای اطرافم رو خوشحال کنم، وانمود کردم خیلی دوسشون دارم، خیلی باهاشون بهم خوش میگذره، خیلی از دیدنشون خوشحالم، خیلی براشون احترام قائلم...یک روز یک جرقه زد و خاطرۀ کادوی دایی درخشید .... از اون پارچه لباسی دوختم که فقط یک بار پوشیدم....اگر به کسی حس خوبی ندارم مجبور نیستم مدام باهاش رفت و آمد کنم، لبخندهای بزرگ! بزنم، قربون صدقشون برم... وای که من چقدر انرژی صرف کردم.... و متاسفانه حتی در واقع، اون آدمهارو هم گول زدم....اونا باور کردن که خیلی دوستشون دارم، خیلی باهاشون بهم خوش میگذره، خیلی بهشون اعتماد دارم....تاسف دیگه اینه که این وانمودها به قدری پررنگ بوده که خودم هم باورم شده، یا شاید برای باورپذیری بیشتر، خیلی از مسائل زندگیم رو بهشون گفتم.باید یاد بگیری که ساکت باشی، اشکالی نداره اگر توی جمع هرچند نفری که هستی، سکوت برقرار باشه. قرار نیست تو مجلس گرم کن باشی.باید یاد بگیری که لازم نیست به کسایی که دوستشون نداری یا حس خوبی بهشون نداری لبخندهای گرم و صمیمانه بزنی و عمیقا احوال پرسی کنی.لازم نیست باهاشون رفت و آمد کنی، حتی ⁴آبان ۹۶...
ادامه مطلبما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 14:29