آرمان فقط یک بار ۵ ساله خواهد بود، فقط ۳۶۵ روز....
و من چیز زیادی نمیدانم.... که باید بهش چی یاد بدهم، چطور رفتار کنم.... ۳۲ سال تمام درس خوانده ام و سیستم آموزشی هیچی از زندگی واقعی به من نیاموخته... که با یک کودک چطور باید رفتار کرد... که چه نیازهایی دارد... اقلام اینکه اینهمه دل تپیدن و نگرانی از اینکه مادری خوب و کافی نباشی، طبیعی است یا نه، که بقیه مادران را هم کم کار و نام آشنا با کودک و کودکی ارزیابی کنی.... یعنی ایراد جایی آن بیرون است یا درون تو....
آرمان، آرمان دنیای من است،زندگی، روح، نفس.... هرچیز اساسی.... آرمان اولین عشق راستین است، برای هر زنی فرزندش همین است....
شگفت انگیز است.... تک تک حرکاتش، نگاه کردنش، انگشتان کوچلو، تک تک موهای پیشانی اش... کوچکترین جزئیات وجود نازکش....
آن وقت من درست نمیدانم چطور باهاش ارتباط برقرار کنم، چی بهش یاد بدهم... حساب کردن و نوشتن و دو تا غزل از سعدی و حافظ و .... ته دلم دانایی هست که میگوید نه، اینها نیست....
تنها چیزی که بهش تا حالا یاد داده ام و از این آموزش راضی ام، زیبا دیدن زندگی است: آرمان چه روز آفتابی قشنگی!... چه روز بارانی زیبایی! چه برف دل انگیز! رنگ آبی آسمان را ببین! خیلی زیباست! سلام کلاغ!صبح بخیر! سلام پیشی....
و الان آرمان اینها را حس میکند و میگوید، و کیف میکنم که لذت میبرد از دیدن و حس کردن....
و چیز دیگر این است که میداند بیشتر از هر کسی در دنیا دوستش دارم، حتی وقتی بگوید ولی من دوستت ندارم، مطمئن باشد که مامان خواهد گفت ولی من عاشق توام!...
میخواهم او را در دو سال باقی مانده تا مدرسه به قلبم بچسبانم، لحظه ای ازش غافل نباشم...
اینهمه کار و فکر و استرس و درس و درگیری نداشته باشم.... تماما متعلق به او باشم،حتی در لحظه ای که خواب است، پیشش باشم.... پیشش باشم....
رنج نادانی و رنج ناتوانی.... آزارم میدهد.....
⁴آبان ۹۶...ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60