باز خوابم نبرده.
وقتی در برابر احساساتم روراست شدم، دیدم واقعا ... چقدر وانمود کرده و برای خوشامد آن دوتا آبجی الکی باهاشان همدلی کردم. همین دوتایی که فکر میکنند همه درد جهان را تحمل کردهاند، مصیبتشان در برابر مصائب مامان حاشیه ای بیشتر نیست. و تازه اینقدر ضعیف بوده اند که با اینهمه هوش و استعداد و زیبایی و توانایی حمایت داداش مجید و ... الان اینقدر از هم پاشیده هستند و خود را قربانی شماره یک دنیا میدانند. میدانم میدانم که خیلی رنج و سختی کشیده اند و خدا شاهد است که بارها و بارها فقط از یادآوری آنچه بر ایشان، بر هر 5نفرشان، گذشته گریه کرده ام... رنج برده ام، رنجی عمیق... با تمام وجود احساسشان کرده ام... اما آنها همیشه طلبکار مامان هستند... وقتی زندگی این دو نفر را با مامان مقایسه کردم، واقعا قابل مقایسه نبود. و آنچه مامان الان هست: یک کوه استوار!... در برابر بنای نیمه ویران روح و فکر و روان این دو نفر، واقعا قابل ستایش است.
با اینکه دوستشان دارم، عمیق و عمیق، اما دلم میخواهد تا مدت طولانی نبینمشان، حرفهایشان را راجع به گذشته نشنوم، حرفهایی که راجع به مامان میزنند نپذیرم.... میخواهم طولانی، خیلی طولانی، مثلا دو سال، هیچ کدامشان را نبینم. دلم برای پویا تنگ میشود. تنها آدم دلپذیر حول و حوش این دو نفر پویاست. باقی چیزها نه.... باقی آدمها نه، اشتباهند بقیه....
کاش آنقدر شجاع بودم که بهشان ثابت میکردم چقدر در اشتباهند. چقدر مامان به هیچکدامشان هیچ زندگی ای بدهکار نیست.
⁴آبان ۹۶...ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48