تمام لحظه های پر درد زندگی ام را مجسم کردم.... از مریضی بابا، مرگش... مراسمش.... تصادف مامان... فوت داداش مجید، فوت مادربزرگ و پدر بزرگ و مراسمها... لحظه های تنهایی.... مریض شدنهای مامان.... مرگ حاج عزیزالله، شبهای تاریک... آن شبی که دزد آمده بود... مهمانهای ناخوانده.... دویدن دنبال مامان در ان ظهر جمعه برای اورن کمک... دنبال دوست گشتن اما با هیچ کس حرف نزدن.... این جمله که « ما از آنان که تسلی شان میدادیم، غمگین تر بودیم...» در مورد تمام دوستانم صدق میکند، با هیچ کس از عمق تنهایی و غم و احساس حقارت یا هرچیزی مثل اینها، حرف نمیزدم، گوش میدادم، دلداری میدادم، وانمود میکردم که خوشبخت تر از من کسی نیست!... (نه که خوشبخت نبودم، بلکه من هم غمهایی داشتم، صحنه های تاریکی، دردهای پنهایی، بالاخره چیزهایی که از خودم هم پنهانشان میکردم) حتی آن شب مرموز تب کرده که آن نور شگفت را در آسمان دیدم و هنوز نمیدانم که تب بود یا واقعیت بود، آن شب هم جز این خاطرات تلخ بالا آمد....
از وقتی با حمید « دوست» شده ام، و از وقتی باهاش ازدواج کرده ام، قسمت عمده ی این دردها ناپدید شده اند: درد تنهایی. با هزار دوست هم تنها بودم. اما با حمید، کمتر و کمتر تنها بوده ام. حمید همه چیز است، عشق، دوست، مهربانی، خودم، خود خودم.
و آرمان. آمان دیگر دردها را کاسته، اهمیت همه چیز را به نزدیک صفر رسانده.... شده همه چیز. و دامنه ی آرزوهایم کوچک شده و معطوف به آرمان و حمید. بزرگترین ارزویم این است که سالهای زیادی، تا اندازه ی ممکن زیاد، در کنار این دو نفر، سه تایی در کنار هم به آرامش و شادی زندگی کنیم: سالم و شاد.
این دردهای آزاردهنده می ترساندم گاهی. میترسم نه از خود بیماری نه از خود مرگ.
دیروز حساب میکردم که اگر این دردها کار دستم بدهد، خب اقلا یک سال هم طول بکشد تا همه چیز تمام بشود، بعد هم حداقل یک سال زمان لازم است که حمید کنار بیاید و کسی دیگر به زندگی اش بیاید... خب دو سال، آرمان میشود حدود 8 سال. و باز خدا را شکر کردم، که اگر اینطور هم بشود با ز من خودم، خود خودم که عاشق ارمانم، این سالها را توانستم بزرگش کنم، وقتی کوچک و بی زبان و بی پناه بود، میترسیدم ناگهانی اتفاقی بیفتد و این بچه بی من بماند. خوشحالم که بزرگتر شده، خوشحالم که حرف میزند، میفهمد. خوشحالم که خودم دارم بزرگش میکنم، که عشق من آنقدر بزرگ و امن است که او در آن گم است و مثل ماهی در آب، مرا کمتر میبیند.
خوشحالم که به دنیا آمده و این احساس شگرف را به من بخشیده که زندگی تجربۀ یک لحظه از این احساس است!....
⁴آبان ۹۶...ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47