و الان روحا خسته ام..... یک دلزدگی بدی احساس می کنم.... این چه زندگی ای است؟.....
اینقدر خالی... اینقدر سرد و افسرده و پر از ترس و درد و تکرار....
اتفاق صبح امروز خیلی بد بود.... و اتفاق بعدش توی آن بیمارستان لعنتی که از خود اردبیل هم لعنتی تر است... و ازش متنفرم.... از آن هم بدتر بود....
از ادمها بدم می اید... از ان زن بدم میاید.... چقدر همه شبیه حیوان هستند....
حتی از پدرشوهرم که انقدر هواداریش را میکنم الان بدم می اید... بهش گفتم حمید قلبش درد میکند و نتوانسته هنوز به دکتر برود، از آن روز حتی زنگ هم نزده. اصلا واقعا واقعا برایشان نه من نه حمید نه مرگ و زندگی مان اهمیتی ندارد. خدا خوب در و تخته را به هم جور کرده حق آن زن همان مرد است و حق آن مرد هم همین زن.و آن طرز زندگی احمقانه هم حق هردوتایشان است.
خیلی ازش ناراحتم.....
از خودم بیشتر ناراحتم........
ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154