⁴آبان ۹۶

متن مرتبط با «بهمن» در سایت ⁴آبان ۹۶ نوشته شده است

23بهمن 1402

  • نیلوبلاگ

    تمام لحظه های پر درد زندگی ام را مجسم کردم.... از مریضی بابا، مرگش... مراسمش.... تصادف مامان... فوت داداش مجید، فوت مادربزرگ و پدر بزرگ و مراسمها... لحظه های تنهایی.... مریض شدنهای مامان.... مرگ حاج عزیزالله، شبهای تاریک... آن شبی که دزد آمده بود... مهمانهای ناخوانده.... دویدن دنبال مامان در ان ظهر جمعه برای اورن کمک... دنبال دوست گشتن اما با هیچ کس حرف نزدن.... این جمله که « ما از آنان که تسلی شان میدادیم، غمگین تر بودیم...» در مورد تمام دوستانم صدق میکند، با هیچ کس از عمق تنهایی و غم و احساس ح...

    ادامه مطلب
  • یک شب ۱۵ بهمن ۱۴۰۱

  • نیلوبلاگ

    توی وبلاگ خودم دوری زدم.... و بعد نخ نامرئی غم و نارضایتی را که از بین روزها رد شده بود دیدم....جالب است، آدمی که فکر میکند خوشبخت و شاد و آرام است، هر چیزی که بخواهد و برایش مهم باشد را دارد، وقتی کمی از صحنه! دور میشود، به قضاوتهای پیشینش شک میکند....دلم میخواهد سکوت کنم. رشد کنم. از این رشد نیافتگی، از این ناتوانی در خواستن، گفتن و ابراز کردن آنچه که هستم،هستم با حروف درشت، خسته ام. کاش زندگی ام طور دیگری گذشته بود.کاش مسیر دیگری را امتحان کرده بودم و آدم دیگری بودم.دست کم توانش را داشتم که خ...

    ادامه مطلب
  • نیمه شب ۱۷ بهمن

  • نیلوبلاگ

    ساعت ۳شب بیدار شدم و خوابم نبرده تا الان.مهمانسرا هستیم،به خودم میگم چه خبط و خطایی بود که مرتکب شدیم ما. تهران رفتنمون چی بود؟؟ خصوصا وقتی نهایتا یکسال دیگه هیئت علمی مشخص میشه و میریم شهر دیگه.خودمونو و این بجه رو اواره کردیم.نصف دی به بسته بندی اثاث گذشت. الانم که بیست روز از بهمن آواره بودیم. آرمان اونقدر استرس داره که شبها نمیخواد بخوابه و حتی گریه میکنه.از تهران متنفرم. از ترافیکش از هواش، کاش برمیگشتیم.خونه قشنگ و شهر آروم و زندگی روی روالمون رو ول کردیم و شدیم آواره.تو خونه مردم و مهمانس...

    ادامه مطلب
  • 8بهمن

  • نیلوبلاگ

    ......... آن احساس که قبلا گفتم..... حالا واقعی است. کودکی در راه است که انتظارش را نداشتیم و ... شوکه شدیم وقتی فهمیدیم که هست. حالا که میدانستم هست ذهنم درگیری دیگری داشت..... دلم.... یعنی یک دلم می...

    ادامه مطلب
  • 1 بهمن

  • نیلوبلاگ

    یه روز به مینا گفتم اگه من نبودم دفتر خاطرات هام نمی خوام باشه.میسپرمشون به تو.......حالا این صفحه دفتر خاطرات منه......بدون اینکه نیازی باشه به کسی بسپرم! ...

    ادامه مطلب
  • 2 بهمن 95

  • نیلوبلاگ

    دلم کباب است.....xa0جان انسانها چه بی ارزش...xa0xa0و البته من هم جز همین بی ارزش ها هستم.....xa0کل افراد با ارزش در این بوم هزار نفر هم نیست.....xa0کاش من آنجا بودم. با طرح ها و ایده هایم. با تخصصم..... با درسی که خوانده ام.....xa0اما آنجا یک وزیر کشور خن...

    ادامه مطلب
  • 28 بهمن

  • نیلوبلاگ

    درد دارم..... می آید و میرود.... شدید و غیر قابل تحمل میشود... صبح فریاد میزدم از درد.......xa0و الان روحا خسته ام..... یک دلزدگی بدی احساس می کنم.... این چه زندگی ای است؟.....xa0اینقدر خالی... اینقدر سرد و افسرده و پر از ترس و درد و تکرار....xa0اتف...

    ادامه مطلب