8بهمن

خرید بک لینک
.........

آن احساس که قبلا گفتم.....

حالا واقعی است. کودکی در راه است که انتظارش را نداشتیم و ... شوکه شدیم وقتی فهمیدیم که هست.

حالا که میدانستم هست ذهنم درگیری دیگری داشت..... دلم.... یعنی یک دلم میخواست برای همیشه با حمید تنها باشم.... همیشه و همه جا خودمان دو نفر...... از فکر محدودیت های حرکتی ام در این 9 ماه..... از فکر یک مزاحم کوچلوی همیشگی (که شاید حمید هم هرگز آنچنان دوستش نداشته باشد و تنها مسئولیتش با او باشد)

شاید باور نکنی اما از فکر اینکه یک نفر می آید و 18 سال هر روز انتظار دارد برایش غذا پخته باشی و کارهایش را انجام داده باشی و.....

همه ی این فکرها مرا دلسرد میکرد.

اما این دو روزی که گذشته نظرم را بیشتر به داشتنش معطوف کرده است. به داشتن او و حتی چند تای دیگر

:)

خودم هم نمیدانم چند چندم!!

تنها کسی که خبر دارد سمیه است.

سمیه ی تنهای من....... دوست خوب من...... که ازش دورم و هیچ کاری برایش نمیتوانم انجام دهم..... کسی که هنوز هم اشکهایش بی نهایت مرا آزار میدهد..... تمام شکنندگی ها و حساسیت هایش را در خودم هم میبینم و با تمام وجودم میتوانم احساس کنم. گرفتار آدمی است شبیه به من..... این شباهت هم آزار دهنده است.

به هم ریختگی هورمونی احساساتم را به هم ریخته.

اما همه چیز را دارم کنترل میکنم. حتی حالت تهوعم را. یا عجله ام برای رفتن به سونو را.

میخواهم دوره ای آرام باشد. نمیخواهم حمید را درگیر کنم و ذهنش مشغول باشد. میخواهم این کودک را دوست داشته باشد و او را مثل دردسری که آرامشمان را هم ریخته نبیند.

⁴آبان ۹۶...

ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 22:26

صفحه بندی