برای روز دوم. و من خیلی دلم گرفت.... خانه یکهو خالی شد.
زندگی همیشه باهمی ما در این روز تمام شد. دیگر تا سالهای سال نصف زیبای روز را باهم نخواهیم بود. و باید به آن قسمتی دیگر را که او در جاده ها و سر کلاسهایش خواهد گذراند بیفزایم ک ماجرا را دلگیرتر میکند. انگار این تغییرات بیشتر برای من است تا او. من باید به زندگی جدیدم خو بگیرم و یاد بگیرم که مثل گذشته تر ها بار زندگیم را بیشتر خودم به دوش بکشم. خودم به خرید بروم تنهایی غذا بپزم حتی تنهایی غذا بخورم و تنهایی بخوابم. شاید تنهایی فبلم ببینم.....
البته این غم انگیزی روی دیگری هم دارد، استقلال مطلوب زندگی من که ر این چند سال کمرنگ شده بود باز رنگ میگیرد و زندگی جدیدی از سال آینده در انتظارم خواهد بود. من نیز اسیر جاده ها خواهم شد و به دانشگاه آرمانشهری خوم بازخواهم گشت و "پشت آن نیمکت های چوبی" خواهم نشست....جلوی مجسمه ی فردوسی....
ولی راستش الان ان هم برایم دلگیر به نظر امد.... چرا که در آن خاطره ها هم دیگر رفیق شفیقم و یار یکرنگم همراهم نیست.... نه بوفه نشسته و نه در سرویس برخلاف قوانین بغل دستم....
نمیدانم چرا اینقدر دلم گرفته....
دوست دارم برای تمام عمر در تمام لحظات نزدیک هم باشیم.... همیشه صدایش را بشنوم... حتی غرغرهایش را....و همیشه باهم بخندیم....
کاش مامور به تحصیلش درست میشد.... خدایا.... در این صبح دلگیر به ارزوی من نگاه کن..... مدتهاست که دیگر ارزویی نداشته ام...
ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84